•.❤ مهم دوست داشتنه ❤.•
ღ هوا پرشده از دوستت دارم هایی که به باد سپرده ام، کاش پنجره ات باز باشد.ღ  
نویسندگان



بود...

تلخ ترین کلمه ای که میشناسم

کلمه ای برای ترجمه ی تمام حسرت دنیا...

بود

یعنی دیگر نیست

یعنی تو ماندی و حجم سنگین تنهایی

یعنی صدایی که دیگر نخواهی شنید...

بود

تمام هست هایی که نیست شد...

یعنی یک جای خالی...

بود یعنی

دیگر نیست...



دقیقا روز دوشنبه ساعت 4 بود که بابا زنگ زد و گفت حاضرشید بیام باهم بریم تهران...
گفتم چی شده
گفت یزدان به رحمت خدا رفت...
دقیقا روز 11 اردیبهشت 96 مصادف با 4 شعبان روز میلاد حضرت عباس(ع)
خیلی به آقا امام حسین و حضرت عباس و حضرت علی اکبر ارادت داشتی...
آرزوت کربلا بود....دوست داشتی روز تاسوعا بری....حضرت عباس بجای روز شهادتش روز تولدش دستتو گرفت و برد...
چه هفنه غمگینی....چقدر غصه...
همه روستا شده بود سیاهپوش...پر از عکسات...پر از بنر و پیام تسلیت...
پنجشنبه روز ختم...یه بنر جدید از عکست جلوی ورودی مسجد گذاشتن یه عکس سیاه و سفید با یه شال مشکی...
با ریش و لبخند به لب....درست از همون لبخندهایی که آخرین بار تو رستوران روبروی من رو لبات بود...
دیدن این عکس حالمو خیلی بدتر کرده....دلم برات تنگه...خیلی زیاد....
راستی شال مشکیت که اشکهای سوگ حسینیت روش بود همراه سفر آخرتت شد...
چفیه همیشگیت رو عمه بست به علامت مسجد روستا....
عمه خیلی دلتنگی میکنه...خواهراتم همینطور....عمو که خمیده شده....
بی مرام رفتنت  خیلی زود بود....خیلی....
هیچ کس از دلم خبر نداره...حالم داغووونه...راستی تو همه چیو به عمه گفتی؟؟
 وقتی بغلم میکرد گریه هاش شدید تر میشد... بهم گفت بمیرم برای دل هر دوتون...
یزدان؟؟؟؟
با دلتنگیم چیکار کنم؟
از همون شب اول تا سوم بالا سرت شمع روشن کردم و یس و الرحمن و ملک خوندم
میدونم قرآن خوندنم آرومت میکنه...
تو بگو چی منو آروم میکنه...
یادته ازت خواستم اگه مردم فقط برام قرآن بخونی؟ گفتی ول کن توروخدا از این حرفا نزن...
خودتم میدونستی زودتر از من میری...
دیشب تو خونتون حالم خیلی بد شد...
یاد اونروزی افتادم که گفتی تو که برای دیدنم اومدی چرا نشستی تو پذیرایی...
پاشو بیاتو اتاق....
اومدم... تعجب کردم از دیدنت....
گفتی چرا گریه نکردی؟ هر کی منو تو این وضع دیده گریه کرده تو چقدر سنگدلی...
اما شب تا اذان اشک ریختم...دلم کباب شد که پاهات از کار افتاده بود...از اینکه اینهمه لاغر شده بودی...
از اینکه از درد التماس میکردی پاهاتو ماساژ بدن...
از اینکه تشنه بودی و خوردن آب برات ممنوع بود...
این چند روز همه این سالها اومد جلوی چشمام... ماه رمضون...
محرمی که چقد اصرار کردی جان من بیا هیت ما...قول میدم خوشت میاد از مراسمش...
اصرارت برای اومدنم به مغازه و انتخاب کیف به سلیقه خودم...
چقدر کارا که باید میکردیم و بخاطر حفظ حیا و نجابت حسرتش به دل جفتمون موند....
من با این حجم دلتنگی چیکار کنم؟؟؟؟
هنوز پیامهای تلگرامتو دارم...
باورم نمیشه هیچوقت شمارت رو گوشیم نمیفته....
دلتنگتم...
امیدوارم جات خوب باشه که مطمعنم هست...
برام دعا کن...به حرمت اون عشقی که همیشه ادعاشو میکردی برام دعا کن...
منو ببخش اگه اندازه تو دوستت نداشتم...






طبقه بندی: عاشقانه ها، شعر، دلنوشته، نوشته هایی برای خودم،
[ شنبه 16 اردیبهشت 1396 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ sima ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ


سلام به دوستای عزیزم
به خونه جدید من خوش اومدین
امیدوارم دوستای خوبی باشیم و به
هیچ چیز جز دوست داشتن همدیگه
فکر نکنیم چون " مهم دوست داشتنه"
♥♥♥♥♥
دوستای گلم اینجا خونه منه پس یه
حریم شخصیه حق دارم بعضی وقتا
برای دل خودم بنویسم ممکنه نتونم
به بعضی ها رمز بدم خواهش میکنم
آجی سیما رو ببخشین و بدونین
عاشق تک تکتونم

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ


دانلود آهنگ